۴ آذر ۱۴۰۳

جریان دائم اضطراب

بابا دیروز به وقت ایران رفت جراحی برای سرطان پروستات‌. نزدیک دو ماه بود که میدونستیم باید عمل شه، شاید هم بیشتر، زمان دقیق از دستم در رفته. تحت مراقبت بود و سری آخر نتیجه آزمایش‌های کنترلی باعث شد دکتر بفرسته برای آزمایش مجدد و دقیق‌تر. دکتر مرکزی که ارجاع کرد نبود و مجبور شدیم مدتی منتظر شیم اون بیاد، بعد نتیجه نمونه که اومد دوباره باید یک ماهی بین اون و خود عمل فاصله می‌بود. تو این فاصله نتایج رو به دکتر دیگه‌ای نشون دادیم و اون هم توصیه به عمل کرد‌. تا اینکه بالاخره دیروز بستری و عمل شد. خدا رو شکر به نظر چیز سخت و پیچیده‌ای نبود و امیدواریم دوره نقاهت و عوارض خاصی نداشته باشه. تمام این مدت اما یه نگرانی و اضطراب دائمی آزارم می‌داد. وسط درآمدهای کار و فشارها و استرس‌های عجیبش این هم مغزم رو فشار می‌داد. گاهی فکر می‌کنم بدنم یه جایی کم میاره ازین حجم فشارهای روانی. بدنم برای تحمل خیلی ازین‌ها دیگه ضعیف‌تر از قدیمه. گاهی فقط دلم یه کم آرامش ذهن میخواد، یه راه رهایی.

۲۹ آبان ۱۴۰۳

گمشدگی جاری در بطن زندگی

اینجا برای مدت چندین سال خلوت و سوت و کور بود، خانه ترک شده، مخاطبی هم نداشت، انگار خودم در فضای سیاه‌چاله‌ها حرف بزنم، در خلا باشم، ولی الان برام شاید وسیله‌ای برای آرامش روانم، برای مرتب کردن ذهنم، که بتونم ادامه بدم و گم نشم. زندگی خارج از ایران آدم رو می‌بره تو خلأ، مکان و زمان و ذهنیت و واقعیت مجزا میشن، ممکنه در ذهنت جای دیگری زندگی کنی، در حالی که جسمت در جغرافیای دیگری تنفس می‌کنه. این پرت شدگی آدم رو بی‌کلمه، سردرگم، گمشده و خیلی وقت‌ها درمانده می‌کنه، درماندگی مقطعی و گاهی طولانی مدت. برای همین شروع کردم به نوشتن، به حفظ پیوند خوندم با خودم، خودم با آنچه از خودم می‌شناسم تا این انتقال و گذار فیزیکی و ذهنی با تنش و درد کمتری اتفاق بیفته.

۲۸ آبان ۱۴۰۳

مهاجرت تن، ذهن و روان

گاهی در حالیکه دارم کار می‌کنم، راه میرم، قدم می‌زنم، نشستم، خبر میخونم و ... یهو مغزم تصاویری از فضاهای تهران رو میاره جلوم. بعد شروع می‌کنم با جزئیات تصاویر ور رفتن، انگار دوربین رو بدن دستم و شروع کنم به فیلم گرفتن و چرخوندن دوربین، گاهی مکث می‌کنم تو یه گوشه، زوم می‌کنم رو جزئیات و بعد فکر می‌کنم 


چند خط بالا توی درفت مونده بود. امروز بعد شاید یک سال این لحظه‌ها دارت کمرنگ میشن و من خالی‌تر. و همه چیز ترسناک‌تر. می‌نویسم از ترس فراموش شدن.

مالیخولیای زنده بودن یا نبودن

زندگی خالی، و در سکوتی مثل سیاهچاله‌ها در حال بلعیده شدن و سقوط.
باید برای خودم کاری کنم.

۶ خرداد ۱۳۹۷

غریبه متحرک

وقتی لندن بودم، غریبه بودم، به معنای تام کلمه. با همه‌چیز، فرهنگ، شهر، آدمها، مکان‌ها، تاریخ و ... .
همه‌چیز نو بود و من نو بودم، من تازه‌وارد بودم میان آن همه آشنا و غریبه‌ی شهر، مثل خودم.
غریبگی خودم را پذیرفته بودم و با آن اخت بودم و هیچکس و هیچ‌چیز از من توقعی نداشت، خودم هم. رها و یله و آزاد و ناآشنا همه جا را کشف می‌کردم و کشاف کنجکاو بودم. شوق داشتم و تازگی و پذیرایی شهر مرا در گرفته بود.
حالا که برگشته‌ام اما، انگار از زمان و مکان جدا افتاده‌ام. برگشته‌ام به جایی که دیگر آشنایم نیست انگار. من غربیه‌ام، این دفعه وسط مکان‌ها و زمان و خاطرات آشنا. هیچ چیز این شهر دیگر آشنا نیست، هیچ میلی هم ندارد (شاید من هم گم کرده‌ام آن میل را)، هر طرف رو می‌گردانم غریبگی آن‌جاست. آدم‌ها، مکان‌ها، صداها، فریادها، همه انگار پشت کرده‌اند به من و من هیچ مکالمه‌ای، دلبستگی‌ای، مراوده‌ای با هیچ جا و هیچ کس و هیچ چیز این شهر ندارم.
نهایت مچاله شدن و در خود فرو رفتن و الینه شدن را دارم وسط شهر آشنایم تجربه می‌کنم و از فرط غمش دارم دیوانه می‌شوم.
ذره ذره وجودم دارد غریبه بودن را زندگی می‌کند و طاقتم است که طاق شده است.

۲۴ فروردین ۱۳۹۷

نبودن به از بودن

خیلی دارم‌ جلوی خودم را می‌گیرم که آرام بمانم. مدام به خودم می‌گویم تو کار درستی کردی، با خواهرم (به مامان بیش از این نمی‌توانم بگویم) هم که حرف زدم گفت کار درست همین است، مامان هم، و هر کس دیگری از دوستان غیرمجازی‌ام که شنیدند. این فاصله گرفتن و دور شدن.
راستش دلم برای خودم هم می‌سوزد، خیلی هم زیاد٬ که بعد این چند سال تنهایی و عشق‌های یکطرفه و پانگرفته، افتادم در خندق بلای آشنایی با آدمی عیاش از نوع ادیبش که در دریایی از روابط موازی و چه و چه غرق بوده و هست. مغزم از دریافت‌هایم از زندگی‌اش دارد سوت می‌کشد، پارانویید شدم و دیگر کم کم دارم از خودم رفتارهای پسیو اگرسیو نشان می‌دهم. دلم برای این روانم که زخم خورده و شکسته و آسیب‌دیده، می‌سوزد. سلامتم (روحی و جسمی) به گا رفته و قدر پنج سال پیر شدم. از شدت هرزگی و دمدمی‌مزاجی‌اش عصبی می‌شوم. از این کثافتی که از زندگیِ زیر لایه‌های سفت و چرک این شهر نشانم داد حالم بد است. هرچند دورادور می‌دانستم و شنیده بودم، ولی هیچ‌وقت این اعتماد به نفس مهوع که: «خب همه همین‌اند» را نپسندیدم و همان ته‌مانده اعتمادم هم به آدم‌ها، از هر نوع به ویژه موجه‌شان، از بین رفت.
کاش دوام بیاورم و بتوانم بگذرم. امسال نه وقتش را دارم و نه دیگر توانش را.

۲۳ فروردین ۱۳۹۷

دریای ملال، ساحل ندارد لابد.

در هوای هیچ رویایی نفس نمی‌کشم، غرق ملال واقعیتم. مدام به مغزم فشار می‌آورم، گوشه گوشه و کنج به کنجش رو می‌گردم، دنبال چیزی، پی پرسشی که پس کو آن رویا، من اصلاً رویایی داشتم؟ و یادم نمی‌آید آخرین بار کی و چه رویایی داشتم.