۴ آذر ۱۴۰۳
جریان دائم اضطراب
بابا دیروز به وقت ایران رفت جراحی برای سرطان پروستات. نزدیک دو ماه بود که میدونستیم باید عمل شه، شاید هم بیشتر، زمان دقیق از دستم در رفته. تحت مراقبت بود و سری آخر نتیجه آزمایشهای کنترلی باعث شد دکتر بفرسته برای آزمایش مجدد و دقیقتر. دکتر مرکزی که ارجاع کرد نبود و مجبور شدیم مدتی منتظر شیم اون بیاد، بعد نتیجه نمونه که اومد دوباره باید یک ماهی بین اون و خود عمل فاصله میبود. تو این فاصله نتایج رو به دکتر دیگهای نشون دادیم و اون هم توصیه به عمل کرد. تا اینکه بالاخره دیروز بستری و عمل شد. خدا رو شکر به نظر چیز سخت و پیچیدهای نبود و امیدواریم دوره نقاهت و عوارض خاصی نداشته باشه. تمام این مدت اما یه نگرانی و اضطراب دائمی آزارم میداد. وسط درآمدهای کار و فشارها و استرسهای عجیبش این هم مغزم رو فشار میداد. گاهی فکر میکنم بدنم یه جایی کم میاره ازین حجم فشارهای روانی. بدنم برای تحمل خیلی ازینها دیگه ضعیفتر از قدیمه. گاهی فقط دلم یه کم آرامش ذهن میخواد، یه راه رهایی.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر