۲۸ آبان ۱۴۰۳

مهاجرت تن، ذهن و روان

گاهی در حالیکه دارم کار می‌کنم، راه میرم، قدم می‌زنم، نشستم، خبر میخونم و ... یهو مغزم تصاویری از فضاهای تهران رو میاره جلوم. بعد شروع می‌کنم با جزئیات تصاویر ور رفتن، انگار دوربین رو بدن دستم و شروع کنم به فیلم گرفتن و چرخوندن دوربین، گاهی مکث می‌کنم تو یه گوشه، زوم می‌کنم رو جزئیات و بعد فکر می‌کنم 


چند خط بالا توی درفت مونده بود. امروز بعد شاید یک سال این لحظه‌ها دارت کمرنگ میشن و من خالی‌تر. و همه چیز ترسناک‌تر. می‌نویسم از ترس فراموش شدن.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر